سوشیانتسوشیانت، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه سن داره

سوشیانت ثمره ی عشق من و بابا

اولین مسافرتت عزیزم

امروز مامانی و بابایی و خاله هدیه اومدن تهرون ما هم باهاشون اومدیم.قراره بابا هم پنجشنبه بیاد پیش ما . امروز رفتیم دکتر مدنی(پسر عمه بابایی) شمارو چکاپ کرد .اخه رفلاکس معده داری اقای دکتر گفت مشکلی نیست و عادیه و نتیجه چکاپت خوب بود.قدت ٥٤ و وزنت ٤٧٠٠ شده داری بزرگ میشی . من حس می کنم بزرگ شدنتو. وقتی می بینم لباسات برات تنگ میشه لذت می برم. وقتی برگردیم از مسافرت همه رو برات تعریف می کنم و عکس میزارم.
25 شهريور 1391

بزرگ شدی مامانی

  نفسم میدونی سنت دیگه از روز در اومده و به ماه رسیده  1ماهت شده و بزرگ شدی الان وقتی دمر می خواب می تونی سرتو بلند کنی می تونی سرتو راحت تکون بدی خیلی پسر خوبی هستی وقتی بیدار می شی خودت با خودت بازی می کنی ولی وقتی بابا میاد تو حسابی بازی گوش میشی بابا لپاتو فشار میده خوشت میاد و می خوای دوباره فشار بده وقتی شیر می خوری قلقلکت میده تو با دستای کوچولوت دستاشو می گیری تا راحت شیر بخوری رو شیر خوردنت حساسی یه بار قهر کردی تا نیم ساعت شیر نخوردی گاهی یه اقو بین گریه هات می گی و با لبخند های مهربونت دل مارو شاد می کنی خیلی خونمونو گرمتر کردی   عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــ...
19 شهريور 1391

سوشیانت و آقای دکتر

١٦روزه بودی وقتی لباستو عوض کردم دیدم دور نافت خون دلمه شدست خیلی ترسیدم سریع با بابا رفتیم دکتر . آقای دکتر گفت چیز خاصی نیست رگهای خونی بند نافته .دور سرت ١ سانت و وزنت ٦٠٠گرم بیشتر شده بود. قربونت برم که داری بزرگ میشی ...
8 شهريور 1391

اولین مهمونی سوشیانت

١٤روزت بود که با بابا و مامان مرضی و بابا احمد و فربد رفتیم باغ عمو پرویز(عموی بابا) بقیه فامیل هم بودن خدارو شکر اصلا گریه نکردی و آروم خوابیده بودی ولی اومدیم خونه خیلی خسته شده بودی دیگه فعلا مهمونی تعطیل تا یه کوچولو بزرگتر بشی . ...
2 شهريور 1391